----

قطعه ای ادبی از غضنفر:

شب بود و خورشید به روشنی میدرخشید

پیرمردی جوان یکه و تنها همراه خانواده اش

در سکوت گوش خراش شب قدم زنان ایستاده بود!

 

چرچیل روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم” .

چرچیل از محبوبیتش و علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده با دیدن اسکناس گفت: “گور پدر چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم!”