جوک و اس ام اس
----
قطعه ای ادبی از غضنفر:
شب بود و خورشید به روشنی میدرخشید
پیرمردی جوان یکه و تنها همراه خانواده اش
در سکوت گوش خراش شب قدم زنان ایستاده بود!
چرچیل روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه میرفت.
هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.
راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم” .
چرچیل از محبوبیتش و علاقهی این فرد به خودش خوشحال و ذوقزده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.
راننده با دیدن اسکناس گفت: “گور پدر چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم اینجا منتظر میمانم!”
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۹/۲۹ ساعت توسط 33جوک
|
سلام به همه بازدید کننده های ایرانی این وبلاگ در زمینه های زیر فعالیت داره :